خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





مادرم........

    بچه تر كه بودم،  در همان عالم بچگي، هميشه برايم سوال بود كه چرا مامانم بيشتر وقتها در آشپزخانه است؟!؛ چرا خيلي وقتها خسته است ؟؛ چرا نمي آيد و پيش ما سريال تماشا نمي كند يا همان گهگاهي كه جلوي تلويزيون مي آيد همان اول خوابش مي برد؟!؛ چرا هميشه صبح زود قبل از همه بيدار است و شبها هميشه بعد از همه مي خوابد؟!؛ چرا هميشه وقتي مي خواهيم مسافرت برويم شب قبلش تا نصفه شب بيدار است و موقع مسافرت داخل ماشين خيلي وقتها ميخوابد؟!؛ چرا وقتي مهمان داريم علاوه بر غذا درست كردن تمام خانه و آشپزخانه و حتي سرويس دستشويي و حمام بايد حتمااا از تميزي برق بزنند؟! ؛ چرا وقتي از سر كار مي آيد و خانه را در آن وضع "كن فيكون" مي بيند اينقدرررر ناراحت مي شود؟!...
     
     و خيلي چرا هاي ديگري كه الان كم كم دارم علتش را ميفهمم...
     
    الان، ميفهمم كه مامانم هييچوقت عااشق آشپزخانه اش نبوده؛ الان ميفهمم كه مامانم خييلي وقتها به كمك احتياج داشته؛ خيلي وقتها با تمام وجود خسته بوده؛ خيلي وقتها دلش ميخواسته زودتر بخوابد و شايد آرزو مي كرده صبح ها يك ساعت بيشتر بخوابد؛ خيلي وقتها دلش ميخواسته سريال مورد علاقه اش را تماشا كند؛ الان ميفهمم چرا وقتي حرفش را گوش نمي كرديم و كمكش نمي كرديم گاهي دعوايمان مي كرد!؛
     
    الان ميفهمم مامانم ، خيلي وقتها ،دلش خييلي چيزها ميخواسته... اما به خاطر ما؛ به خاطر بابا و من و برادرهام؛ به خاطر آسايش و راحتي و خوشحالي ما؛  خواسته هايش را به ته صف فرستاده...!!!
     
    كاري به درست يا غلط بودن اين كار ندارم؛ اين از خصلتهاي مادران است؛ 
     
    اما حالا... بيشتر از هميشه.. مادرم را "ميفهمم"...
     
    كاش زمان به عقب بر مي گشت.. يك روز قبل از اينكه خسته به خانه برگردد، خانه را مرتب مي كردم و يك چاي برايش دم مي كردم....

    این مطلب تا کنون 8 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : وقتها ,ميفهمم ,هميشه ,خانه ,وقتي ,ميخواسته ,خيلي وقتها ,الان ميفهمم ,
    مادرم........

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده